از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دست مرا مشغله ای نيست

ديريست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست

در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند که تا خانه ی تو فاصله ای نيست

بگذشته ام از خويش ...ولی از تو گذشتن
مرزيست که مشکل تر از آن مرحله ای نيست

سرگشته ترين کشتی دريای زمانم
می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نيست

من سلسله جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگی ام سايه ای از سلسله ای نيست

يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزيزان و مرا قافله ای نيست