نکند منتظر مردن مایی ،آقا؟

ساحل چشم من از شوق به دریا زده است
چشم بسته به سرش،موج تماشا زده است

جمعه را سرمه کشیدیم ،مگر برگردی
با همان سیصد و فرسنگ نفر برگردی

زندگی نیست ،ممات است تو را کم دارد
دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد

از دل تنگ من ،آیا خبری هم داری؟
آشنا،پشت سرت مختصری هم داری؟

منتی بر سر ما هم بگذاری ، بد نیست
آه ،کم چشم به راهم بگذاری ،بد نیست

نکند منتظر مردن مایی ،آقا؟
منتظرهات بمیرند،میایی آقا؟

به نظر میرسد این فاصله ها کم شدنی ست
غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنی ست

دارد از جاده صدای جرسی می آید
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

منجی ما به خداوند قسم آمدنی ست
یوسف گم شده، ای اهل حرم! آمدنی ست

***صابر خراسانی***

 

محرم دل

بـــــاز گـــــــويم غم دل را كــــه تــــو دلدار منى     در غم و شــــــــادى و اندوه و اَلم يار منى

جــــز گل روىِ تــوام در دو جهان يــارى نيست      چهــــره بگشاى به رويم كه تو غمخوار منى

چشم بيمار تـــــو اى مــــــى زده بيمــارم كرد      پـــــاى بگــــــذار به چشمم كه پرستار منى

محرمـــــى نيست كــــه مــرهم بنهد بر دل من     جز تو اى دوست كه خود محرم اسرار منى

زارى از غمــــزه غمــــــــزاى تو پيش كه كنم؟       بـا كــــــه گويم كه تو سرچشمه آزار منى؟

بر گشا موى خم اندر خم و دست افشان باش        بـــــه خدا، يـــــــار منى، يار منى، يار منى

                                                      ( امام خمینی )

گل نرگس

 

آدمک(بیژن مرتضوی)

آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند

میشه ضامنم بشی

اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو

به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو

دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی

کمتر از آهو که نیستم میشه ضامنم بشی

اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم

دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم

روبروی گنبدت سجده کنم سلام بدم

خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

بگم آفتابیو و عاشقم درست مثل جنوب

با همون لهجه دریایی که میدونی تو خوب

مِ از سید مظفر به تو دخیل اَ بندُم

نظرُم هَ بیارُم یِتا کیسه گندم

شاید که کفترانِت لایقُم بِدونِن

حاجتی که اوم هَ به گوشت برسانِن

تو چشمه محبت مِ تشنه نگاتُم

تو کعبه امیدی به هر دم نه صداتم

اسم نازنینت تا روی زبونِن

اون گدن مدائک لحظه اذانِن

روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم

میون گریه بگم غریبو در به در منم

تو رو شاهد بگیرم که با خدا حرف بزنی

میدونم که دست رد باز به سینم نمیزنی

میدونم شفاعت بی منتت زبون زده

 به همین امید دلم به مشهد تو اومده

تو که اسمت با غم نقاره ها روی لباست

همه صحن طلات ردپای فرشته هاست

دست خالی هیچکسی از در خونت نمیره

یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

زلف بر باد مده ...تا ندهی... بر بادم

زلف بر باد مده ...تا ندهی... بر بادم
ناز بنیاد مکن... تا نکَنی... بنیادم

می مخور با همه کس ....تا نخورم ...خون جگر
سر مکش... تا نکشد... سر به فلک... فریادم

زلف را حلقه مکن ...تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده ...تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو ...تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور ...تا نکنی ناشادم

رخ برافروز ...که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز... که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ...ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن ...تا نروی از یادم

شهره شهر مشو ...تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما ...تا نکنی فرهادم

رحم کن ...بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف... نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا ...که بگرداند روی
من از آن روز... که در بند توام ...آزادم

-------------------

حافظ شیرازی

شعری از فروغ

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه پیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزار ها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردید ها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور ؟

هایهوی زندگی در قعر گور ؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش ‚ نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی همآغوشی گرفت...

وصیت نامه وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

موجر مستاجر

 

موجری مستاجرش دید و گریبانش گرفت
گفت مستاجر این پیراهن است شلوار نیست
گفت من پیراهنت بهر اجاره جر دهم
جر دادن تو را سهل است و بس دشوار نیست
گفت دستی کن به جیب و زودتر پولی بده
گفت اندر جیب من سکه سناد نیست
گفت یا تخلیه کن یا زودتر فکری بکن
گفت فکر بکر در مغز من بیمار نیست
گفت می خواهی تو را تا خانه دکتر برم
گفت با دفترچه بیمه کسی را کار نیست
گفت تا عطار را گویم تو را دارو دهد
گفت داروی من اندر قوطی عطار نیست
گفت رو تو بر سر کوچه گدایی پیشه کن
گفت در آن کوچه کارمندند و کسی پولدار نیست
گفت پیکانی بخر تا صبح مسافر کش شو
گفت ما را با مسافر جرات پیکار نیست
گفت می خواهی تو هم مانند من دارا شوی
گفت مانند تو در این زمان طرار نیست
گفت آخر کار من با تو کجا خواهد کشید
گفت گر سازی مدارا با تو من را کاری نیست

 

عاقبت بند سفر پايم بست ...

عاقبت بند سفر پايم بست ...

مي روم خسته و افسرده و زار،

سوي منزلگه ويرانه خويش،

به خدا مي برم از شهر شما،

دل شوريده و ديوانه خويش،

مي برم تا که در آن نقطه دور،

شستشويش دهم از لکه عشق،

زين همه خواهش بيجا و تباه،

مي برم تا ز تو دورش سازم،

ز تو اي جلوه اميد محال،

مي برم زنده بگورش سازم،

تا از اين پس نکند ياد وصال،

به خدا غنچه شادي بودم،

دست عشق آمد و از شاخم چيد،

شعله آه شدم صد افسوس،

عاقبت بند سفر پايم بست،

مي روم خنده به لب ‚ خونين دل،

مي روم از دل من دست بدار،

اي اميد عبث بي حاصل.

***************************

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

سلام به همه ی دوستان خوب و مهربانم. انشاا... هر کجا هستید سالم و تندرست باشید. از همه ی دوستانی که توی دوره ی بیماریم همراه و دعاگوی من بودن بسیار سپاسگذارم. مخصوصا از مهندس معافی که زحمت زیادی کشیدن.

باشد که مورد عنایت خداوند قرار گیرید.

 

از خدا خواستم

از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد .

فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی

ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند .

فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ،آموخته می شود

از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند .

فرمود : من به تو برکت می دهم ،خوشبختی برعهده خودت است

ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن .

فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند

از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند .

فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ و برگ هایت را هرس کنم تا پر بارتر شوی

از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ،از زندگی لذت ببرم ،به من بدهد .

فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری

از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ،به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند .

فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ،از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک شخصی باشی ، اما برای من ِ شايد يک دنيا باشی!

داستان عاشقانه ی یک شعر



داستان عاشقانه ی یک شعر 

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

 

?ui=2&view=att&th=124908bd8a73a420&attid=0.1&disp=attd&realattid=ii_124908bd8a73a420&zw




شعری زیبا از
 مهرداد اوستا :


وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....

شعر

کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

حالمان بد نيست غم کم می خوریم

عشق می ورزم عذابم می دهند

آب می خواهم، سرابم می دهند

از چه بيدارم نکردی  آفتاب

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

بيگناهی بودم و دارم زدند

خنجری بر قلب بيمارم زدند

از غم نامردمی پشتم شکست

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

يک شبه بيداد آمد داد شد

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

خوب اگر اينست من بد می شوم

عشق اگر اينست مرتد می شوم

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

بس کن ای دل نابسامانی بس است

عاقبت آلوده ی مردم شدم

در ميان خلق سر در گم شدم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

نيستم از مردم خنجر بدست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

طالعم شوم است باور می کنم

درد می بارد چو لب تر می کنم

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

من که با دريا تلاطم کرده ام

من خودم خوشباورم گولم مزن

قفل غم بر درب سلولم مزن

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمی گويم که خاموشم مکن

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم که با من يار باش

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

روزگارت باد شيرين شاد باش

قصه هايم را خريداری نبود

آه! در شهر شما ياری نبود

شهرتان از خون ما آباد بود

وای! رسم شهرتان بيداد بود

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

از درو ديوارتان خون می چکد

خسته از همدردی مسموم تان

خسته ام از قصه های شوم تان

اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

بيستون در حسرت فرهادتان

آسمان خالی شد از فريادتان

بويی از فرهاد دارد تيشه ام

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

عشق از من دورو پايم لنگ بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

فکر دست تنگ ما را کرد؟نه

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه

هيچ کس اندوه  ما را ديد؟نه

هيچ کس از حال  ما  پرسيد ؟نه

هر که با ما بود از ما می گريخت

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

حال من از اين و آن پرسيدنيست

چند روزی هست حالم ديدنیست

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

گاه بر روی زمين زل می زنم

يک غزل آمد که حالم را گرفت

حافظ ديوانه فالم را گرفت

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

ما زياران چشم ياری داشتیم

عشق...

صفای اشك آهم داده این عشق

دل دور از گنا هم داده این عشق

دو چشمونت یه شب آتش به جون زد

خیال كردم پناهم داده این عشق

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چون غنچه ء گل قرا به پرداز شود

نرگس به هواى مى قدح ساز شود

فارغ دل آن كسى كه ماند حباب

هم در سر میخانه سر انداز شود

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آن کیست که بی‌جرم و گنه زیست؟ بگو  بی‌جرم و گناه در جهان کیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی  پس فرق میان من تو چیست؟ بگو

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چنان عاشق چنان دیوونه حالم

که می خوام از تو و از دل بنالم

هنوزم با همین دیوونه حالیم

یه رنگم، صادقم، صافم، زلالم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ای مایه‌ی اصل شادمانی غم تو 

خوشتر ز حیات جاودانی غم تو 

از حسن تو رازها به گوش دل من 

گوید به زبان بی‌زبانی غم تو 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بی تو گلشن چو زندونه به چشمم

گلستون آذر ستون به چشمم

بی تو آرام و عمر زندگانی

همه خواب پریشونه به چشمم

بابا طاهر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

غم عشقت ز گنج رایگان به 

وصال تو ز عمر جاودان به

کفی از خاک کویت در حقیقت 

خدا دونه که از ملک جهان به 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

اگر جایی پیدا کنم تو را تنها نمی یابم

اگر جایی کنم پیدا تو را تنها یابم

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را زغم ویرانه کرده

 

 

گلایه (2)


از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دست مرا مشغله ای نيست

ديريست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست

در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند که تا خانه ی تو فاصله ای نيست

بگذشته ام از خويش ...ولی از تو گذشتن
مرزيست که مشکل تر از آن مرحله ای نيست

سرگشته ترين کشتی دريای زمانم
می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نيست

من سلسله جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگی ام سايه ای از سلسله ای نيست

يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزيزان و مرا قافله ای نيست

 

خوشا...

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی                         بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار                            محبت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه در میزان وجدان                        حساب خویش سنجیدند و رفتند

نگردیدند هرگز گرد باطل                            حقیقت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه بر این صحنه خاک                    چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

خوشا آنانکه با اخلاص و ایمان                     حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنانکه پا در وادی حق                         نهادند و نلغزیدند و رفتند

ز تقوی جامه در بر کن که پاکان                    ز تقوی جامه پوشیدند و رفتند

خوشا آنانکه بار دوستی را                           کشیدند و نرنجیدند و رفتند

ماه رمضان آمد

 

ماه رمضان آمد، نور دل و جان آمد
نور دل و جان آمد، ماه رمضان آمد

به به رم از آن آمد،یکسر همه دیوان را
یکسر همه دیوان را، به به رم از آن آمد

نیروی روان آمد، مر سالک صادق را
مر سالک صادق را نیروی روان آمد

عاشق به فغان آمد از شوق سحر خیزی
از شوق سحر خیزی عاشق به فغان آمد

از سوی جنان آمد آن را که دلت خواهد
آن را که دلت خواهد از سوی جنان آمد

چون بند گران آمد بر گردن محرومان
بر گردن محرومان چون بند گران آمد

از عالم جان آمد قرآن کریم این مه
قرآن کریم این مه از عالم جان آمد

سعدان بقران آمد از قدرش و قرآنش
از قدرش و قرآنش سعدان بقران آمد

در حد امان آمد زین مه حسن نجمش
زین مه حسن نجمش در حد امان آمد

( استاد ذوالفنون حسن زاده آملی )

شعر

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها
روزها راه اوفتاده
.
یک دو سه گنجشک پرگو
شاد و خرم
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو
.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
.
از پرنده
از خزنده
از چرنده
بود جنگل گرم و زنده
.
آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز روشن
.
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
.
برکه ها آرام و آبی
برگ . گل هرجا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
.
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
.
رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ، چرخ می زد همچو مستان
.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
.
با دوپای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه
.
می پراندم سنگریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم « کرد خاله »
.
می کشانیدم به پائین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
.
می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
.
هرچه می دیدم درآنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم
روز ، ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
اینچنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
.
این درختان با همه سبزی و خوبی
گوچه می بودند چون پاهای چوبی
گرنبودی مهر رخشان ؟
.
روز ای روز دلارا
گر دلارائیست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبائیست از خورشید باشد
.
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران
.
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هرجا
.
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
.
گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
بادها ، با صوت خوانا
می نمودندش پریشان
.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
.
بس دلارا بود جنگل
به ، چه زیبا بود جنگل
بس فسانه ، بس ترانه
بس ترانه ، بس فسانه
.
بس گواره بود باران
به چه زیبا بود باران
می شنیدم اندراین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
.
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا
شاعر: مجدالدین میرفخرائی ، گلچین گیلانی

زنی را می‌شناسم من (شعر)

 
زنی را می‌شناسم من (شعر)
زنی آهسته می میرد/ زنی هم انتقامش را/ ز مردی هرزه می گیرد ...زنی را می شناسم من....
 زنی را می شناسم من
 که شوق بال و پر دارد
 ولی از بس که پُر شور است
 دو صد بیم از سفر دارد
 زنی را می شناسم من
 که در یک گوشه ی خانه
 میان شستن و پختن
 درون آشپزخانه
 سرود عشق می خواند
 نگاهش ساده و تنهاست
 صدایش خسته و محزون
 امیدش در ته فرداست
 زنی را می شناسم من
 که می گوید پشیمان است
 چرا دل را به او بسته
 کجا او لایق آنست؟
 زنی هم زیر لب گوید
 گریزانم از این خانه
 ولی از خود چنین پرسد
 چه کس موهای طفلم را
 پس از من می زند شانه؟
 زنی آبستن درد است
 زنی نوزاد غم دارد
 زنی می گرید و گوید
 به سینه شیر کم دارد
 زنی با تار تنهایی
 لباس تور می بافد
 زنی در کنج تاریکی
 نماز نور می خواند
 زنی خو کرده با زنجیر
 زنی مانوس با زندان
 تمام سهم او اینست:
 نگاه سرد زندانبان!
 زنی را می شناسم من
 که می میرد ز یک تحقیر
 ولی آواز می خواند
 که این است بازی تقدیر
 زنی با فقر می سازد
 زنی با اشک می خوابد
 زنی با حسرت و حیرت
 گناهش را نمی داند
 زنی واریس پایش را
 زنی درد نهانش را
 ز مردم می کند مخفی
 که یک باره نگویندش
 چه بد بختی چه بد بختی!
 زنی را می شناسم من
 که شعرش بوی غم دارد
 ولی می خندد و گوید
 که دنیا پیچ و خم دارد
 زنی را می شناسم من
 که هر شب کودکانش را
 به شعر و قصه می خواند
 اگر چه درد جانکاهی
 درون سینه اش دارد
 زنی می ترسد از رفتن
 که او شمعی ست در خانه
 اگر بیرون رود از در
 چه تاریک است این خانه!
 زنی شرمنده از کودک
 کنار سفره ی خالی
 که ای طفلم بخواب امشب
 بخواب آری
 و من تکرار خواهم کرد
 سرود لایی لالایی
 زنی را می شناسم من
 که رنگ دامنش زرد است
 شب و روزش شده گریه
 که او نازای پردرد است!
 زنی را می شناسم من
 که نای رفتنش رفته
 قدم هایش همه خسته
 دلش در زیر پاهایش
 زند فریاد که: بسه
 زنی را می شناسم من
 که با شیطان نفس خود
 هزاران بار جنگیده
 و چون فاتح شده آخر
 به بدنامی بد کاران
 تمسخر وار خندیده!
 زنی آواز می خواند
 زنی خاموش می ماند
 زنی حتی شبانگاهان
 میان کوچه می ماند
 زنی در کار چون مرد است
 به دستش تاول درد است
 ز بس که رنج و غم دارد
 فراموشش شده دیگر
 جنینی در شکم دارد
 زنی در بستر مرگ است
 زنی نزدیکی مرگ است
 سراغش را که می گیرد؟
 نمی دانم، نمی دانم
 شبی در بستری کوچک
 زنی آهسته می میرد
 زنی هم انتقامش را
 ز مردی هرزه می گیرد
 ...زنی را می شناسم من
 

گر بدانم پشت پلکم خانه ی توست

 
گر بدانم پشت پلکم خانه ی توست / بخوابم تا قیامت چون دلم دیوانه ی توست .

قلب تو زندان و من زندانیش / عشق تو حج است و من قربانیش .

آرام ترین تپش قلبم رو تقدیم می کنم تا بدونی که آرام بخش تمام وجودم تویی .

سعی کن به خاطر کسی که دوست داری غرورت را از دست بدهی نه به خاطر غرورت کسی که دوست داری را از دست بدهی .

من از این تکرارها و از این پوچیها ، من از این تردیدها و از این نگاه کهنه ، من از این احساس تلخ و از این تفکرات مبهم طراوت نگاه تو سفر خواهم کرد .

شنیدی که دلم گفت بمان ، ایست ، نرو / به خدا وقت خداحافظی ات نیست نرو / نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست / گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست ، نرو .

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست / این بهشتی است که در عالم امکان من است .

بهت نمیگم دلمی چون پر از غمه / نمیگم گلی چون عمرش کمه / نمیگم چشامی چون واست کمه / بهت میگم خودتی چون از تو بهتر کسی نیست !

تنهایی ، دوری ، دلتنگی ، بغض ، ناله و گریه همه و همه واسه یه لحظه با تو بودن .

هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست / هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست / هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست / هنوز هم آغوشت برایم مقدس است و دستانت زندگی بخش به جان من است / هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی می کنم / شاید رهگذری مژده ای از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد .

سهل است بگویم که گرفتار تو هستم

 
سهل است بگویم که گرفتار تو هستم
 
سهل است بگویم که گرفتار تو هستم / من در پی این حادثه غمخوار تو هستم / هر چند که تو دور از منی و من ز تو دورم / بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم .
 
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت ، لیک شعری نسرود ، نه که معشوقه نداشت ، نه که سرگشته نبود ، سال ها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود .
 
خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که معادله زندگی نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها .
 
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه / آخه عشق عاشق با ندیدن کم نمیشه .
 
تا هستم ای رفیق ندانی کیستم / روزی به سراغم آیی که نیستم .
 
بهترینم اگر دل سپردن به تو یک خطاست ، به تکرار باران خطا می کنم .
 
یه ضرب المثل چینی میگه : برنج سرد را می توان خورد ، چای سرد را می توان نوشید ، اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد .
 
خاک شد هر که بر این خاک زیست / خاک چه داند که در این خاک کیست / سرانجام که باید در خاک رفت / خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت .
 
توی ویترین زندگی هیچ وقت به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات می کنه که اونی رو که داری از دست بدی .
 
خیال می کردم عشق عروسکی است که می توان با آن بازی کرد ، ولی افسوس اکنون که معنی عشق را درک کرده ام فهمیده ام که خود عروسکی هستم بازیچه ی دست سرنوشت