شعر
|
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم |
حالمان بد نيست غم کم می خوریم | |
|
عشق می ورزم عذابم می دهند |
آب می خواهم، سرابم می دهند | |
|
از چه بيدارم نکردی آفتاب |
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب | |
|
بيگناهی بودم و دارم زدند |
خنجری بر قلب بيمارم زدند | |
|
از غم نامردمی پشتم شکست |
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست | |
|
يک شبه بيداد آمد داد شد |
سنگ را بستند و سگ آزاد شد | |
|
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام |
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام | |
|
خوب اگر اينست من بد می شوم |
عشق اگر اينست مرتد می شوم | |
|
کافرم! ديگر مسلمانی بس است |
بس کن ای دل نابسامانی بس است | |
|
عاقبت آلوده ی مردم شدم |
در ميان خلق سر در گم شدم | |
|
هر چه در دل داشتم رو می کنم |
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم | |
|
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست |
نيستم از مردم خنجر بدست | |
|
چشم مستی تحفه ی بازار ماست |
بت پرستم،بت پرستی کار ماست | |
|
طالعم شوم است باور می کنم |
درد می بارد چو لب تر می کنم | |
|
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ |
من که با دريا تلاطم کرده ام | |
|
من خودم خوشباورم گولم مزن |
قفل غم بر درب سلولم مزن | |
|
من نمی گويم فراموشم مکن |
من نمی گويم که خاموشم مکن | |
|
من نمی گويم مرا غم خوار باش |
من نمي گويم که با من يار باش | |
|
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است |
من نمی گويم،دگر گفتن بس است | |
|
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش |
روزگارت باد شيرين شاد باش | |
|
قصه هايم را خريداری نبود |
آه! در شهر شما ياری نبود | |
|
شهرتان از خون ما آباد بود |
وای! رسم شهرتان بيداد بود | |
|
خون من،فرهاد،مجنون می چکد |
از درو ديوارتان خون می چکد | |
|
خسته از همدردی مسموم تان |
خسته ام از قصه های شوم تان | |
|
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد |
اينهمه خنجر دل کس خون نشد | |
|
بيستون در حسرت فرهادتان |
آسمان خالی شد از فريادتان | |
|
بويی از فرهاد دارد تيشه ام |
کوه کندن گر نباشد پيشه ام | |
|
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود |
عشق از من دورو پايم لنگ بود | |
|
تيشه گر افتاد دستم بسته بود |
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود | |
|
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه |
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه | |
|
هيچ کس اندوه ما را ديد؟نه |
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟نه | |
|
هر که با ما بود از ما می گريخت |
هيچ کس اشکی برای ما نريخت | |
|
حال من از اين و آن پرسيدنيست |
چند روزی هست حالم ديدنیست | |
|
گاه بر حافظ تفاءل می زنم |
گاه بر روی زمين زل می زنم | |
|
يک غزل آمد که حالم را گرفت |
حافظ ديوانه فالم را گرفت | |
|
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم |
ما زياران چشم ياری داشتیم |
این وبلاگ وبلاگی گروهی در مورد موضوع های مختلف همچنین موارد مربوط به رشته برق و استفاده از مطالب دوستان مقالات٬جزوات و ... در این زمینه است. امید به آنکه دوستان عزیز در جهت ارتقاء آن کوشا باشند.