موجری مستاجرش دید و گریبانش گرفت
گفت مستاجر این پیراهن است شلوار نیست
گفت من پیراهنت بهر اجاره جر دهم
جر دادن تو را سهل است و بس دشوار نیست
گفت دستی کن به جیب و زودتر پولی بده
گفت اندر جیب من سکه سناد نیست
گفت یا تخلیه کن یا زودتر فکری بکن
گفت فکر بکر در مغز من بیمار نیست
گفت می خواهی تو را تا خانه دکتر برم
گفت با دفترچه بیمه کسی را کار نیست
گفت تا عطار را گویم تو را دارو دهد
گفت داروی من اندر قوطی عطار نیست
گفت رو تو بر سر کوچه گدایی پیشه کن
گفت در آن کوچه کارمندند و کسی پولدار نیست
گفت پیکانی بخر تا صبح مسافر کش شو
گفت ما را با مسافر جرات پیکار نیست
گفت می خواهی تو هم مانند من دارا شوی
گفت مانند تو در این زمان طرار نیست
گفت آخر کار من با تو کجا خواهد کشید
گفت گر سازی مدارا با تو من را کاری نیست